ساعت 1:44 دقیقه بامداد دوشنبه 27 اردی بهشت سال 1389

روی تخت دراز کشیده ،آنگونه که معروف است به عمری. دست چپ به عنوان ستون سر وسینه ای که بر روی سررسید بلند شده اند قرار گرفته است و دست راست هم خرخره یک عدد خودکار را محکم گرفته و بر پهنای کاغذ برای تولید مطلبی به نیت درج در وبلاگ آرمان شهر متعلق به این جانب یا جناب ، میلغزاند.

البته خدا میداند کی این چرند و پرند را تایپ کنم و بزنم اندر وب گاه . ولی اینطور که بادش میآید (که در سطور بعدی به شما هم می رسد ، فعلا در مخیله ام چیزهایی هست متناسب با مناسبت هایی که در آنیم) باید سریعتر ترتیب نشر این وجیزه ی تابناک ذهنی را بدهم که اگر ندهم بیات می شود ،باد می کند روی دستم.

قبل از این که بپردازم به اصل موضوع ،عرض کنم به خدمت خواننده گرامی که به....

(تا اینجایش را  همان شبی که مطلب را نوشتم تایپ کردم تا این که شهرام از اتاق بغلی آمد که بیا با هم فیلم ببینیم و من هم که از خدا میخواستم رفتم به تماشای فیلم "دعدت نشده" در ژانر معمایی و وحشت و تا آخر فیلم سرکار بودیم و بعدش هم آمدم کپه مرگم را گذاشتم بدون این که از این همه اتلاف وقت ککم هم بگزد . تازه خوشحال هم بودم که نماز صبحم قضا نشده و دیگر به خواب تا کله ظهر بعدش فکر نمیکردم و نمیکنم)

((الان میپردازیم به ادامه مطلب در ضمن امروز سوم خرداد است و ساعت در حدود 4 بعد از ظهر))

..... جز من و قالی و موکت و تختهای تعبیه شده در دیوار و یخچال و اسباب پخت و پز جمعه ها و کلی کاغذ بدرد بخور و به در نخور و جا کفشی و جالباسی و چای ساز برقی و شوفاژ و کمد و لبتاپی که با آن تایپ میکنم و لپ تاپ دیگری از آن محسن فقیهی و خود محسن فقیهی و کلی کتاب و ساک و چمدان که زیر تخت هاست و مقدار معنا داری آشغال و .... یک راس هم اتاقی هم وجود دارد به اسم ... و رسم خورشیدی معروف به خورشید ایل یا خروش یا هر مزخرف دیگری که دلتان بخواهد.

بنده هم که امیر خان استکی (حفظی الله) هستم ،انسانی بسیار با کمالات و عریض و طویل با وزنی در حدود 110 کیلو گرم که تازه دو سه ماه پیش 127 تا بوده وبا رژیم ودردسر شده 110، به گونه ای که شلوار کمر تنگ سابق اکنون به هنگام حرکت از کتل و تپه های باسن سر میخورد به سمتی که اگر خرش را نگیرم و بالا نیاورمش آبروی داشته و نداشته ام را میدهد به باد پر گرد و غبار گاه زندان سکندر.(تکبیر)

آن روزهای قبل میخواستم درباره عزاداری اهل البیت (علیهم السلام) در دانشگاه بنویسم و حاشیه های موجود در آن(و شدیدا خنده ناک) و از جنگ انفاس در حلقه های عزا، و از راهی که گم میشود وهدفی که فراموش میشود و وسیله ای که هدف میشود و از خیلی چیزهای دیگر که مدتی من هم درگیر آنها بودم و اکنون توجیهات سردستی هم راضیم نمیکند به ادامه آنها.

اما سعی دارم از نظرگاه دیگری وارد بشوم و در مرحله اول خودم و بعد دیگران را متوجه آنچه باید باشد و نیست بکنم.(مثل همان دوست ورودی 88 که شاعر هم هست و در مدح و رثای اهل البیت شعر میسراید. شعرهایی در فضای غالب امروز در میان شاعران مذهبی فضایی رو به سبک  و مستمع اقناع کن(البته اینها گمانه هایی است که از شنیدن چند غزل و رباعی زده شده است و همچنین از تعریف ها و گپ های آن دوست بسیار عزیز))

(کم کم باید مهیای کلاس حضرت استاد غضنفر خان میرجلیلی بشوم و پای تدریس اپتیک کاربردی حضرت استاد تلمذ کنم)

اگر فزصتی باقی بود از این عمر در گذر و در خطر باز بلغورات این ذهن مشوش را به صفحات اینترنت خواهم مالید

یا علی