در فراق عنصر ارزش

سوار مرکبی از خویش

به سوی دوربرگردان پایین دست این کوچه

اسیر سمت و سوی باد

با بال سیاه خستگی از خود

چو مردی کو به خواب خویش میبیند،که از درد عطش صد بار میمیرد

غریبانه به دنبال دلیل زندگی در روی خطی صاف میگردم