بالاخره دیروز بعد از ظهر کنکوری که مانسته ی هواپیمای کنکورد به چشم ما فرو رفته بود شروع شد و دو ساعته همه اندوخته دو سه ماهه مغز ما را چلاند و بعدش هم خلاص.

آخیش

خلاص شدیم از فلاکس چای لیپتون با طعم هیچی و رنگ کدر و از گوشه سالن مطالعه و از بلند حرف زدنهای یزدیهای مدار العباده که اگر نبود سلام علیکمان با آنها بارها به سرانگشت غضب صورتشان را بعله.

خلاص شدیم از ماراتن علم آموزی به قصد غربت نان، از جویدن کتابهای نجویده و از ترجمه های جویده های بی دندان و از آن احوالی که هنگام خواندن یک کتاب در باب فلسفه سیاسی غرب مبتلایش میشدیم و از نویسندگان بی طرف؟ که به  اندازه خود آگوست کنت به تفکیک عین از ذهن در اثارشان اعتقاد دارند!

و از پناه اوردن به DJ مقدم برای اثبات مسلمانیمان به خودمان.

و امروز تازه فهمیدیم که از وسط آن همه فیلسوف سیاسی غرب ماکیاولی از همه راست تر گفته، آنچه بوده را گفته و آنچه را که هست و به احتمال زیاد خواهد بود!؟

ولی این کشف فلسفه ناک در این ایام، که منتسب به "تن شخص بنده است" بی مدد جراید سه لتی جمهوری اسلامی و اطلاعات ابدا حاصل نمیشد. آنجا که چهره آیدا... هاشمی بهرمانی رفسنجانی را به مثابه یک چهره دمکرات منش طرفدار مردم آزادیخواه به خورد چون منی میدادندکه از فشار اندیشه غرب به اندیشه چسبانده شده شرق بر صفحات روزنامه های یاد شده پناه میبرد، در آن ده دقیقه های استراحت.

و اصولا دنیای سیاست دنیای تلخترین طنزهاست و البته شیرینی خودش را دارد وقتی که شیخ صریح اللهجه اصلاحات بشود لیدر آزادیخواهان! و یا بهتر بگویم آزادیخواهان اغتشاش طلب متوهم و صد البته فتنه گر.

و الفتنه اشد من القتل