بیت های سوخته
وقتی غروب، پیرهن پشت بام شد
این کوچه های تنگ پر از ازدحام شد
وقتی صدای بانگ اذان شکسته ای
با کاروان خسته دلی هم کلام شد
یا از میان هلهله های زنان شام
دستی به سنگ آمد وتا ، بی مرام شد
دیدم که جوهر قلمم سرخ گشت و بعد
در بیت های سوخته ی من قیام شد
انگار مست هروله گشته است این غزل
آن لحظه ای که قافیه ام شهر شام شد
از داغ جسم بی کفنت روی خاک ها
مصرع برید ودست به کار سلام شد
وقتی که خواستم به نویسم به روی نی
با طعنه گفت: خوب به او احترام شد
ناگه چکید قطره ی اشکم به روی شعر
یعنی که زخم خورد ونذر امام شد
امروز هم که قافیه ها سوختند وباز
شرمنده ام که این غزلم ناتمام شد
مهدی پور مقیمی
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 18:41 توسط امير
|
افسوس از حضیض