و میرقصند
و میمیرند تا من را بمیرانند
این تک ثانیه های پر از غفلت
و میچرخند تا من را برقصانند
و من با چوبی از دانش به ضرب آهنگ این تکرارهای نو
چو بادی در نیستان
مست میرقصم
و سر بر آستان آفتاب خاک میسایم
وخود را باز چون ایام پیشینم
چو رندی عابد و زاهد
هزاران بار در حال تعبد در سرای خویش میبینم
امیدی هست آیا؟
که پیغامی ز سوی هست ها آید؟
و من را از خود پوچم رها سازد؟
و در ره رسیدن، با خوب رویانم از من وامانده ی من او جدا سازد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:1 توسط امير
|
افسوس از حضیض