و میمیرند تا من را بمیرانند

این تک ثانیه های پر از غفلت

و میچرخند تا من را برقصانند

و من با چوبی از دانش به ضرب آهنگ این تکرارهای نو

چو بادی در نیستان

مست میرقصم

و سر بر آستان آفتاب خاک میسایم

وخود را باز چون ایام پیشینم

چو رندی عابد و زاهد

هزاران بار در حال تعبد در سرای خویش میبینم

امیدی هست آیا؟

که پیغامی ز سوی هست ها آید؟

و من را از خود پوچم رها سازد؟

و در ره رسیدن، با خوب رویانم از من وامانده ی من او جدا سازد؟