در حال گذار
در حال گذر از این گدار کوتاه عمر، حیران و مغموم، گرفته و سرگردان، دلگیر از خودی که نمی دانم چیست، چه می خواهد و اصلا چه باید بخواهد؟
چه کسی می داند، حل این معما را؟
آیا کسی غیر از خود می تواند کمکی کند؟ شاید پیچ آخر کوچه را نشان دهد. امان از این پیچ آخر کوچه که این آخر بودنش فریبی خواستنی است برای فرار از یقینی ترین مشکوک، برای فرار از هر لحظه دردی که یاد کوتاهش ایجاد می کند و از این که آخرش که چی؟
دیشب می گفت، توی جمع دوستان، توی هیاتی که اشکم را در نیاورد، روحانی خوش سیما،به عنوان اولین نکته، که فرصت بسیار کوتاه است و صدای سوت کپسول اکسیژن به زودی در خواهد آمد و و و ........
و سوالی که دیروز پرسیدم از یکی از بچه های دانشگاه یزد، نوشتم روی کاغذ تا او هم در سه خط! برایم بنویسد که چه می خواهد از آینده پس از اینش. گفتم آنگونه که خود دوست دارد باشد بگوید. مادی ترینش مدرک دکتری بود و مابقی اش همه چیزهای دیگری. شاید اگر آن چیزهای دیگر را تا سرمنشا دنبال کنی یک چیز یا خیلی چیزها دستگیرت شود.
ولی ای کاش یکی هم این سوال را از خودم بپرسد. پیغامبری ای کاش در این روزگار قحط پیغامبران به داد می رسید.چگونه زیست کنم که نباخته باشم؟
چگونه باشم تا بمانم؟
اما شاید همه این چیزها، همه این سوالها، همه این از خود بد آمدن ها، همه و همه معلول سکون باشد، معلول قلت عزم، معلول کثرت غفلت، معلول ازدیاد غریزه در روزگاری که فرمانروای مطلق عالم است، نمی دانم هرچه که هست، تشنگی نعمتی است، حتی اگر آبی نیابی؟
سالهاست آب میخوریم ولی گویا تشنه نیستم؟ سالهاست ادعا میکنیم ولی گویا مدعی نیستم. همه زندگی به ادایی می ماند که از کودکی یاد گرفته ایم یا نه به قطع "گرفته ام".
پایان ادا سطل آب سردی است که هر دم بالای سر تلو تلو میخورد.
افسوس از حضیض